
|
Monday, April 24, 2006
توی قبیله مازوتکاپربزمجه یه بچه بود که آرزوی پرواز داشت ، قبیله مازوتکاپربزمجه همه جور امکاناتی رو برای اهالی فراهم کرده بود ، آموزش شکار و تمرین شنا هم جزو برنامه قبیله بود . توی یه کلبه هم خوندن و نوشتن یاد میدادن ، ولی مدرسه پرواز نداشت ، اون بچه یه بار توی بچگیش از درخت سقوط کرده بود و توی هوا ، نرسیده به زمین ، یه احساسی پیدا کرده بود که هیچ کسی اون احساس رو نمیفهمید ، خصوصن وقتی اسختونهای شکسته و صورت له و لورده بچه ی از درخت افتاده رو میدیدن.
نه شنا کردن اونو راضی میکرد ، نه شکار کردن ، نه دختر کردن . خودش نمیدونست ، ولی وزیر رضایت دلش ، دیوونه ی پرواز شده بود. کارش شده بود ، از درخت بالا بره ، پایین رو نگاه کنه ، بپره.... هر یه قدم که بالا میره ، وسوسه پریدن توش بیشتر میشه ، بیشتر میشه، میپره .. واسه همین از دو متر بالاتر نرفته ، .. سر دو متر نمیتونه جلو خودشو بگیره و میپره ... میبینه حال نداد ، ... دوباره مثل دیوونه ها از درخت میره بالا ... سر دو متر ، وسوسه میشه ،... میپره ... از من میپرسی ، .. پرواز یادش رفته ،.. به سقوط عادت کرده ،.. قبیله رو داشت یادم میرفت ،... میان دم درخت ، چمباتمه میزنن ، یکیشون بلند میشه دور میگرده . بلند بلند میخونه : "تخمه بدم ! تخمه ! ... " |
site feed
http://rephrased.blogspot.com/atom.xml |