Tuesday, November 22, 2005

دست بزن
لمسم کن
از من نترس ؛ از اینکه چی فکر میکنم نترس ؛ از اینکه ممکنه خوشم بیاد یا بدم بیاد نترس ؛
چند ساعت مال توام
مال خودت
خود خودت

نترس از اینکه فرار کنم
نترس از اینکه دوستت نداشته باشم

از این بترس که نشناسمت

وقتی پیشم هستی.. بهترین وقته برای شناختن، اون موقع دلیلی نداره که بترسی
خودت باش
خود خودت

خود خودت که وقتی تنهایی توی یه مسافرت یه گوشه نشستی ؛ با خودت حرف میزنه
هر چیزی که خوشت بیاد میگی نه هر چیزی که دوست داری میگی آره

اون خودت که صمیمی ترین دوستات بیشتر میشناسنش
اون خودت که اگه یه روزی روی یه کاغذ بخوای حرفی بزنی و بعد هم بسوزونیش, اون هستی
اون خودت که هیچ کس ندیده

اون باش و لمسم کن
تا نوازشت گرمم کنه

اون باش و بغلم بخواب
تا خوابت آرومم کنه

اون باش و به حرفهای خنده دارم بخند
تا خندت خوشحالم کنه

اون باش و فحشم بده
تا بدونم چی رو توی من دوست نداری

خودت باش و نوازشم کن
اگه زیر نوازشت لرزیدم, بس نکن نوازشت رو, تنم خشک شده از دستای بی روح
از بوسه هایی که فکر میکردن من چی فکر میکنم
دیگه معنی نمیده برام بوسه ای که توش دوست داشتن باشه
درکم کن اگه لرزیدم
نوازشم کن اگه مثل یه بچه از بوسه ها آشفته شدم

تن من .. تن زیاد دید.. بو زیاد چشید.. گریه زیاد کرد
ولی محبت رو ندید
بوسه ی دوست داشتنی ندید
فقط لب بود و لب دید

اگر تو پیامبر عشق منی
محکم بیا و بدون
که داری توی کویر خشک و بیرحمی پا میزاری
که قراره مثل دشتای کردستان بشه
اندازه بیل و کلنگت رو از ذهنت دور کن

چون باده که قراره بارون بیاره

سخت باش و نوازشم کن







email adress



archive