
|
Sunday, August 21, 2005
نميدونم چه رسميه كه همش بايد ياد زيست شناسي راهمنايي بيفتم كه معلمه ميگفت سلولهاييكه انسولين خوردن مثل يه گرسنه توي قفس تو يه جزيره پر از خوراكين
دهنم صاف شد بابا، من نميدونم تكنيكهاي مختلف نگا نكردن به خوراكيا تا كي بايد دغدغه ذهنيم باشن، آخه مساله اصلن اين نيست كه من ميتونم بخورم ولي نميخورم! بدبختيش همينجاس كه وقتي هم عنان از كف ميدم و چار چنگولي ميپرم سراغ خوراكيا، خوراكيا همچين فرار ميكنن كه كف ميكنم چرا به يوزپلنگ و شمشير ماهي ميگن سريعتر جنبده، از اون طرف هم وقتي آسه آسه ميرم طرفشون، بدتر از هر مارماهي و گربه اي تيز و با حواس ميشن. منظورم اين نيست كه خوراكيا همونايين كه دودول ندارن! نه! اون فقط بيشتره! ولي از پول و تفريح و كتاب و چيزاي خوب زندگي، همشون به ظاهر دورم زيادن، ولي يكي بايد بره دنبال اونا، كه اينجاس و داره تايپ ميكنه الان، اون خيلي اوضاش خرابه، لحظه اي وارد اتاقش ميشه، يهو بازدهش مياد رو چس درصد و اخيرن قابليت خوابيدني پيدا كرده شگفت انگيز، هر موقع كه كله بره رو بالش، كه كمم نيست، خواب شروع ميشه، خواب خوراكي ميبينه، تا وقتي كه بيدار شه، يا از زور شاش يا صداي تلفن يا يه چيزي تو اين مايه ها، دو ساعت بعدش دوبار قادره همونقدر بخوابه. بدين وسيله از حضرت حق بصورت كتبي خواهش ميكنم كه اين وضع بهتر شه. مرسي (بقول elle) |
site feed
http://rephrased.blogspot.com/atom.xml |