
|
Saturday, June 25, 2005
اگر تنها ميدانستي كه تو تنها كسي نيستي كه فكر ميكني من عقلم را از دست داده ام، اگر ميدانستي تو هم جزو خيل مردمي هستي كه با چشمانشان من را احمق ميخوانند، اگر ميدانستي كه تنها معدودي من را ديوانه نميدانند و باقي تو و ساير مردميد، ساير مردمي كه مثل مرغهاي مرغدوني اونقدر دونه ميخورن كه ديگه نتونن، مردمي كه تا يكم درد ميكشن، هدف و ارزشاشون زير سوال ميره، مردمي كه توي زندگيشون كاري ندارن جز اينكه فرار كنن از اذيت شدن، مردمي كه تا صدات رو بلند ميكني ميچپن تو خونه هاشون ، تا خودشون رو بهشون نشون ميدي سرشونو بالا ميگرين و سوت ميزنن و تا خم ميشي ميپرن از پشت كونت بذارن. مردمي كه خوب ميدونن عادين، ولي زور ميزنن با فحش دادن و ضايع كردن همديگه و زبل بودن و تابلو بودن، عادي به نظر نيان.اگر ميدانستي جزو همانها ميشوي وقتي من را مثل خودت، مثل آنها ميخواهي.. شايد تكاني ميخوردي، كه چه من را اينطور مازوخيست كرد، شايد كمي شك ميكردي كه من ديوانه نيستم، اگر احترامي ميتوانستي قائل باشي، ميخواندي در رفتارم كه چيزي ميدانم كه تو نميداني
|
site feed
http://rephrased.blogspot.com/atom.xml |