Monday, April 25, 2005

كاپيتان دسقيچي ناراحت و آويزوون نشسته بود روي صندليش نوك عرشه ي كشتيش، خيره اينور و اونور رو نگا ميكرد. يه چيزي روي آب ديد. ولي خيلي ترسيد
چون نه شنا بلد بود. نه چشماش درست ميديد
ميدوني
شنا بلد بودا
نفس نداش
نفس هم داشتا
تخمشو نداشت
تخمشم داشتا
تحملشو نداشت
تحملشم داشتا
ميترسيد
نه از آب،
از چيزي كه ديده بود
اگه نبود







email adress



archive